تبليغاتX
نمي دانم رفتنت را ، به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟ عشقم ؟ صداقتم ؟ شايد هم صميميتم ؟ بگو تا بدانم !.......

واپسین لحظه های زیبای عشق
مي توني كوها رو جابه جا كني

مي توني قيامتي به پا كني
مي توني مشتاي روزگارت رو
پيش چشم كور دنيا واكني
مي توني چلچله باشي تو خزون
مي توني پل بزني به آسمون
مي توني يه سقف رنگي بسازي
واسه تنهايي هر ترانه خون
اما بايد يكي باشه كه بفهمه لحظه هات رو
يه نفر كه تو سياهي ‚ بشناسه صداي پات رو
يه نفر كه وقت گريه ‚ شونه ش رو گرو بذاره
وقت سر رفتن آواز ‚ غزلاي نو بياره
مي توني تو آينه سفر كني
مي توني سايه ت رو در به در كني
مي توني شبهاي بي ستاره رو
با طنين يه ترانه سر كني
مي توني تيله ي ماه رو بشكني
مي توني خورشيد رو آتيش بزن
مي توني واكني اين دريچه رو
با وجود صد تا قفل آهني
اما بايد يكي باشه كه بفهمه لحظه هات رو
يه نفر كه تو سياهي بشناسه صداي پات رو
يه نفر كه وقت گريه ‚ شونه ش رو گرو بذاره
وقت سر رفتن آواز غزلاي نو بياره
مي توني دنيا رو زير و رو كني
مي توني با رويا گفتگو كني
مي توني حنجره هاي خالي رو
با هجوم واژه روبه رو كني
مي توني دل رو به دريا بزني
خودت رو تو سايه ها جا بزني
مي توني لحظه ي دلسپردگي
غروبا رو رنگ فردا بزني
اما بايد يكي باشه كه بفهمه لحظه هات رو
يه نفر كه تو سياهي بشناسه صداي پات رو
يه نفر كه وقت گريه ‚ شونه ش رو گرو بذاره
+ يادگاري از : سکوت در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384 و لحظه عشق 23:48 |
و امروز ارزش سخن من کمتر از خاموشي آن است نگو چرا که چرايش را همچون شعله اي در دل سکوت سرد لحظه هايت بي امان مي بينم خسته ام ولي نه از تو که از خودم ... همين ديشب خواب يکي از نوشته هاي گذشته ام را ديدم برايت مي نويسم ، تعبيرش با خودت



اينقدر به آن افق بي منظره خيره نشو ديگر حتي براي لحظه اي ، به انتظار آمدن من نباش من از جاده ديگري خواهم رفت من و کاغذهاي کاهي من و اين چند روز از عمر باقي من و اين هرازهاي بيهوده من و اين شبهايي که همه بي تو بوده همه و همه تو را از ميان عکسهاي يادگاري جدا کرديم و اين صفحه را براي هميشه ورق زديم

: حالا بيا کاري کن ! بيا به احترام از دست رفتن آن همه دوستت دارمهاي بيگناه و ساده يک دقيقه سکوت کن و ديگر حتي براي يک دقيقه هم به انتظار آمدن من نباش

اتفاقي نيفتاده فقط خواب ، به بي خبري ماه رسيده و خواب بي خبري ماه به تو از دست کتابهاي شعر من که ديگر کاري ساخته نيست شايد از ديوان خواجه و قرآن روي طاقچه تو فرجي شود گمان ميکنم انگار چندي است گزيده ها تفاوتي با مجموعه ها ندارند نمي دانم براي چه ؟

: اما هر چه فکر ميکنم مي بينم اين روزها هميشه هر شب همانگونه خواب مي بينم ! که به خواب ميروم ولي اينکه چرا به سهم نور و آينه جور ديگري تعبير مي شوم ! خدا مي داند يا شايد نه ! خدا هم نمي داند ، من مي دانم و نور و آينه با اين هم

: شايد امشب تفالي به خواب تو و ديوان خواجه ات زدم شمعي چند نذر تقدس ترانه هاي کودکانه ات ، اگر ... هماني بيايد که خواب ديده بودم روزي مي آيد

چشمهايم را خواهم بست تنها به شوق همان چيزي که حدس خواهي زد ! اما تو را به خدا آنقدر از مميز و اعشار بازي نگير که من نتوانم ديروز و امروزم را مقايسه کنم که تو خود بهتر ميداني تازه سر شب است تا سپيده کم نمانده

اگر امشب نمره ي قبولي بگيرم قول ميدهم ديگر خواب تانگوي تک نفره نبينم فقط کمي با من مدارا کن ! بايد اين در را طوري ببندم که دوباره باز شود
: هر چند به تو پشت کرده ام ! اما روي سخنم با توست مي گويم بيا بعد از اين کوچک بمانيم باور کن ! من و تو جرات بزرگ شدن نداريم تا همينجاي قصه هم کلي راه خانه را گم کرده ايم نشود روزي که بي ترانه اي حتي به من بگويي نظر سو ء داري که تو خود بهتر ميداني من اصلا نظرم سو ندارد

فقط کمي ساده ام ساده تر از همين لحظه اي که گذشت حالا اگر تو ميخواهي مهم باشي ، براي من اصلا مهم نيست مهم اين است که ديگر نه سري بين سرها دارم ، نه پايي که از گليمم درازتر کنم پس خوشا بحال خودم که بي سر و پايم

: لبان‌ات به ظرافت ِ شعر شهواني‌ترين ِ بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد تا به صورت ِ انسان درآيد.
+ يادگاري از : سکوت در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384 و لحظه عشق 23:47 |
من با تمام عشق و اميدي كه در آرامگاه دلم وجود دارد
باورت كنم و چنان باشم كه تو مي خواهي دوست دارم شبي را تا صبح به تماشاگه چشمانت همان چشمان تيله ات بنشينم
تا باورت كنم و باور كنم چگونه ديدن و چگونه بودن را دوست دارم
كه شبي را تا صبح با تو نشسته و تمام عقده‌هاي دلم را برايت بازگو كنم تا شايد مرحمي بر زخم دل شكسته خود گذاشته باشم
دوست دارم كه چنان تو را پرستش كنم
كه حتي مجنون ليلي اش را پرستش نكرده بود
و مجنون به اين عشق و به اين گونه پرستش حسادت كند دوست دارم تصويري از عشق و محبت بر صفحه خونين دلم رسم كنم
كه حتي فرهاد تصويري به اين واضعي از شيرين نكشيده باشد دوست دارم در صدر عاشقان دنيا قرار گيرم

+ يادگاري از : سکوت در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384 و لحظه عشق 23:34 |
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

ديو هستند و لي مثل پري مي پوشند

گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند

آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند

خب طبيعي است که يکروزه به پايان برسد

عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

. . .

صبح يک روز من از پيش خودم خواهم رفت

بي خبر با دل درويش خودم خواهم رفت

مي روم تا در ميخانه کمي مست کنم

جرعه بالا بزنم آنچه نبايست کنم

بي خيال همه کس باشم و دريا باشم

دائم الخمر ترين آدم دنيا باشم

آنقدر مست که اندوه جهانم برود

استکان روي لبم باشد و جانم برود

ساقيا در بدنم نيست توان جام بده

گور باباي غم هر دو جهان جام بده

برود هر که دلش خواست شکايت بکند

شهر بايد به من الکلي عادت بکند.

                                               بدرود.

 

 

+ يادگاري از : سکوت در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 و لحظه عشق 1:33 |

بوسه يعنی وصل شيرين دو لب،

 بوسه يعنی خلسه در اعماق شب

بوسه يعنی مستی از مشروب عشق

،بوسه يعنی آتش و گرمای تب

بوسه يعنی لذت از دلدادگی

 لذت از شب  لذت از ديوانگی

بوسه يعنی حس طعم خوب عشق

 طعم شيرينی به رنگ سادگی

بوسه آغازی برای ما شدن

 لحظه ای با دلبری تنها شدن

بوسه سرفصل کتاب عاشقی

 بوسه رمز وارد دلها شدن

بوسه آتش می زند بر جسم و جان

بوسه يعنی عشق من , با من بمان

شرم در دلدادگی بی معنی استبوسه بر می دارد اين شرم از ميان

طعم شيرين عسل از بوسه است پاسخ هر بوسه ای يک بوسه است

بهترين هديه پس از يک انتظار بشنويد از من فقط يک بوسه است

بوسه را تکرار می بايد نمود

  بوسه يعنی عشق و آواز و سرود

بوسه يعنی وصل جانها از دولب

 بوسه يعنی پر زدن , يعنی صعود

 

بوسه راه خانه تو تا من است

بوسه رقص روح در جشن تن است

 

بوسه نقب عطر در شبهاى ماست

بوسه شهد عشق بر لبهاى ماست

 

بوسه سهم آدم از عصيانگريست

بوسه تنها ارث حوا از پريست

 

بوسه عاشق را تسلى مى‏دهد

بوسه عارف را تجلى مى‏دهد

 

وقت بوسيدن بدن رم مى‏كند

جسم ما جان را مجسم مى‏كند

 

چون تو قرآن را تلاوت مى‏كنى

بوسه حق را حلاوت مى‏كنى

 

هوش دار اى عطر قرآن در شبت

بر لب‏الله مى‏مالى لبت

 

بوسه تشييع تمام واژه‏هاست

بوسه بعد از اختتام واژه‏هاست

 

هر چقدر از بوسه واگويم كم است

بوسه فرق جانور با آدم است

 

بوسه گاهى گريه باران مى‏شود

مثل اندوه بهاران مى‏شود

 

بوسه كودك بهار مادر است

بوسه مادر گلى خواب آور است

 

+ يادگاري از : سکوت در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 و لحظه عشق 1:23 |

بيا تا ليلي و مجنون شويم، افسانه اش با من

بيا با من به شهر عشق رو کن، خانه اش با من

بيا تا سر به روي شانه هم را ز دل گوييم

اگر مويت چو روزم شد پريشان، شانه اش با من

در ميخانه چشمت، به گلگشته نگه وا کن

خرابم کن خراب، آبادي ويرانه اش با من

سلام اي غم، سلام اي همزبان مهربان دل

پر پرواز وا کن چون پرستو، لانه اش با من

مگو ديوانه خو زنجير گيسو را ز هم وا کن

دل ديوانه ديوانه ديوانه اش با من

 

در اين دنياي وانفساي حسرت زاي بي فردا

خدايا عاشقان را غم مده، شکرانه اش با من

 

مگو ديگر سمندر در دل آتش نمي سوزد

تو گرمم کن به افسون، گرمي افسانه اش با من

چه بشکن بشکني دارد، فلک در کار سرمستان

تو پنهان بشکن اين، نشکستن پيمانه اش با من

 

+ يادگاري از : سکوت در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 و لحظه عشق 1:22 |
رفتم و در تارو پود جاده ناپيدا شدم

کاش مي شد تا بگويم بي محت رسوا شدم

روشني بخش نگاهم شمع نذري بود و بس

آن هم از کف رفت و من چون ظلمت شبها شدم

در ميان جمع خوبان بودم و اکنون دريغ

زير باران مانده ام بي همدم و تنها شدم

 

 

+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و لحظه عشق 12:47 |
شب خاموش و سياه

دانه در فکر زمين

لاله در حسرت آب

قلب من در تپش يک گل سرخ

و نگاهم پر از راز بهار

کاش در همهمه ي اشک من و پروانه

کاش در جوشش اين شعر سپيد

کاش در لحظه ي بيداد سحر مي فهميد

" رنگ چشمان محبت آبي ست"

کاش او مي دانست

دوري اين گل  سرخ

پاي آن کوه بلند

درد سختي دارد!

کاش او مي دانست

از دل اين صحرا

تا کنار گل سرخ

چند مسافت راه است!!!

 

+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و لحظه عشق 12:46 |
همه مي پرسند

چيست در زمزمه ي مبهم آب

چيست در همهمه ي دلکش برگ

چيست در بازي اين ابر سپيد

روي اين آبي آرام بلند؟

که تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال

چيست در خلوت خاموش کبوتر ها

چيست در کوشش بي حاصل موج

چيست در خنده ي جام

که تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري

نه به ابر... نه به آب... نه به برگ

نه به اين آبي آرام بلند

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام

نه به اين خلوت خاموش کبوتر ها

من به اين جمله نمي انديشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل يخ را به باد

نقش پاک شقايق را در دامن کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاينده ي هستي را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل

همه را مي شنوم مي بينم

من به اين جمله نمي انديشم

به تو مي انديشم

اي سراپا همه خوبي، تک و تنها به تو مي انديشم

همه وقت  و همه جا

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم

تو بدان اين را تنها تو بدان

تو بيا

تو بمان با من تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

اينک اين من که بپاي تو در افتادم باز

ريسمان کن از آن موي دراز

تو بگير... تو ببند... تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ي ابر هوا را تو بخوان

تو بمان به من تنها تو بمان

در دل ساغر هستي تو بجوش

من همين يک نفس از جرعه ي جانم باقيست

آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش

 

+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و لحظه عشق 12:46 |
تو ستاره ي مني پشت قاب پنجره
مگه ميشه دل من تو رو از ياد ببره
مث شاعر چه قشنگ عشقو معنا مي کني
قطره ي وجودمو قد دريا مي کني
تو که نيستي عشق من، خونه مثل جهنمه
به خدا دوست دارم دوست دارم يه عالمه
وقتي تو پيشم باشي
از غم و غصه دور ميشم
مث خورشيد مي موني
که با تو غرق نور ميشم
عشقو توي زندگي تو به من نشون دادي
به همه ترانه هام تو بودي که جون دادي
تو رو توي آسمون روي ابرا ميبينم
هرجارو نگاه کنم تورو اونجا ميبينم
تو که نيستي عشق من خونه مثل جهنمه
به خدا دوست دارم دوست دارم يه عالمه
اومدي و لحظه هام قيمتي شد
دفتر در به دريم خط خطي شد
تو کي هستي که شبو ستاره بارون ميکني
ماهو با عکس چشات هميشه مجنون ميکني
تو کي هستي؟تو چي هستي؟تو چته؟
تو چي داري توي دستات که بهار عاشقته؟
اومدي و لحظه هام قيمتي شد
دفتر در به دريم خط خطي شد
هر کي هستي دل من تشنه ي لبخند توئه
روي اين قلب شکسته مهر سوگند توئه
هنوزم اسم تو الهام همه ترانه هاست
هنوزم خواستن تو قشنگ ترين بهانه هاست
اومدي و لحظه هام قيمتي شد
دفتر در به دريم خط خطي شد

 

+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و لحظه عشق 12:45 |
اگر درياي دل آبي ست توئي فانوس شبهايش


اگر آئينه يک دنياست توئي معناي دنيايش

تو يعني دسته اي گل را از آن سوي افق چيدن

تو يعني پاکي باران تو يعني لذت ديدن

تو يعني يک شقايق را به يک پروانه بخشيدن

تو يعني از سحر تا صبح به ريبائي درخشيدن

تو يعني يک کبوتر را ز تنهائي رها کردن

خداي آسمونها را به آرومي صدا کردن

 

+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و لحظه عشق 12:44 |
گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي

با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد

گفتمش نقشي بکش از ابروي دلدار ما

دست او لرزيد اما سنبلي زيبا کشيد

گفتمش از روي او نقشي بکش از بهر ما

من نمي دانم چرا از بهر ما خنجر کشيد

گفتم از پايان کار عاشقي نقشي بکش

نقش مجنون را روان بر آب درياها کشيد

گفتم از حال طلائي صحنه اي آور پديد

شاعري را با کتابي گوشه اي تنها کشيد

  

+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و لحظه عشق 12:44 |
يکي را دوست ميدارم
ولي افسوس او هرگز نمي داند
نگاهش ميکنم
شايد 
بخواند از نگاه من که او را دوست ميدارم
ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند
به برگ گل نوشتم من
که او را دوست ميدارم
ولي افسوس 
او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست ميدارم
ولي ناگه
ز ابر تيره برقي جست و روي ماه تابان را بپوشانيد

من به خاکستر نشيني عادت ديرينه دارم
سينه مالامال غم اما دلي بي کينه دارم

پاکبازم من ولي در آرزويم عشق باز يست
مثل هر جنبندهاي من هم دلي در سينه دارم

من عاشقه،عاشق شدنم

در کدامين مکتب و مذهب جرم است پاکبازي
در جهان صدها هزاران پاکباز از سينه دارم
کار هر کس نيست مکتب داري اين پاکبازان
هديه از سلطان عشق بر هر دو پايم پينه دارم

من عاشقه، عاشق شدنم

من از بيراهه هاي هله بر مي گردم و آواز شب دارم
هزار و يک شبي ديگر نگفته زير لب دارم
مثال کوره ميسوزم تنم از عشق اميد طرم دارد
حديث تازه اي از عشق مردان حلب دارد

من به خاکستر نشيني عادت ديرينه دارم
سينه مالامال غم اما دلي بي کينه دارم

پاکبازم من ولي در آرزويم عشق باز يست
مثل هر جنبنده اي من هم دلي در سينه دارم

من عاشقه،عاشق شدنم

   

 

+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و لحظه عشق 12:43 |

راستی اینم یه داستان واسه شما

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک

ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک..... دو.....سه ...

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت .

هوس به مركز زمين رفت

دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت

طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد

و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ...هشتاد ...هشتاد و يك همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ..نود و شش ...نود و هفت .هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد

ديوانگي فرياد زد دارم ميام دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود.

دروغ ته درياچه هوس در مركز زمين يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق او از يافتن عشق نااميد شده بود

حسادت در گوشهايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است

ديوانگي شاخه چنگك مانند را از درختي كند و با شدت و هيجا ن زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود

ديوانگي گفت من چه كردم من چه كردم چگونه مي توانم تورا درمان كنم عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي من شو و اينگونه است كه از آن روز به بعد است كه عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار اوست.

+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و لحظه عشق 2:43 |

ای آرامبخش لحظه های دیوانگی من

                                  من مست نگاه های توام

آوای تپیدن قلب من در پشت پرده ی نجیب عشق

                                                                   پنهان است...

میخواهم با تمام اخلاص فریاد بزنم

                       که به اندازه ی همه ی دریاها

                                                               دوستت دارم.... 

+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و لحظه عشق 1:59 |
آن روز که دلت پیش دلم بود گرو

                                 دامان مرا سخت گرفتی که مرو

حالا که دلت مایه ز جای دگر است

                            کفش کج مرا راست گذاشتی که برو

رفتم . رفتم که دگر نگه به رویت نکنم

                           گر شاخه گلی شوی و افتی به زمین

صد بار برت دارم و بویت نکنم

 

 

+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و لحظه عشق 1:50 |

در دلم عقده ها بسيار بود/

 

                             اي دريغا ... حرفها بود كم بود/

 

درد دل ها كرده ام با سايه ام/

 

                                 اي دريغا .سايه ام آدم بود!/

 

كفش نو پوشيده اند عشق هاي پاپتي/

 

                         عشق را خواهند ز من همنشين غربتي/

 

بادها ..بوران ها..طوفان ها../

 

                              به ز اين حال و هواي لعنتي/

 

چه غزل ها كه از اين دل پر زد/

 

                    غافلم در ديده اش عشق شد خط خطي/

 

تا به كي دل را حراج تو كنم/

 

                              من كجا و اين وجود پاكتي/

 

اين دلم سوزد از اين پيمان ها/

 

                            بينم كه عاشقي در گوشه اي و لذتي/

 

من نفهميدم در اين پسخانه ها/

 

                             مي فروشند عشق هاي ساعتي/

 

گفته اند جاويد غروب عشق /

 

                                     نيست صبح طلوع/

 

عشق بازي ها ندارد راحتي /

 

از كجا آمده ام؟ /

 

اينجا كجاست؟/

 

                                دير...اينجا شهر رنگ و ريا و محنتي ست... .

+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و لحظه عشق 1:47 |
روزگاري شهر ما ويران نبود    دين فروشي اينقدر ارزان نبود

صحبت از موسيقي عرفان نبود    هيچ صوتي بهتر از قرآن نبود

دختران را بي حيايي ننگ بود     رنگ چادر خوش تر از هر رنگ بود

دختر حجب و حيا ، قرتي نبود       خانه ي فرهنگ ، كنسرتي نبود

صحبت از بوق صداوسيما نبود      اين همه آهنگ رقص آسا نبود

      مرجعيت مظهر تكريم بود        حكم او را عالَمي تسليم بود

يك سخن بود و هزاران مشتري        آن همه از لوث قرائتها بري

هديه بر رقّاصه ها واجب نبود     قدرعالِم كمتر از مطرب نبود

آدميت كو، دگر آدم كي است؟     آدم قرن تمدن، برفي است !

وه كه در سال سياه دو هزار    كارفرهنگي شده پخش نوار!

ذهن صاف نوجوانان محل     پُرشده از فيلم هاي مبتذل

هر كه حرف حق بگويد ساده است      آنكه بي شرمي كند آزاده است

پشت پا بر دين زدن ، آزادگي است     حرف حق گفتن عقب افتادگي است

مادر پيرم عقب افتاده است         چون كه چادر دارد و افتاده است

العجل پرده نشين فاطمه       ثلمه ها آمد به دين فاطمه

بي تو دلهامان به جان آمد بيا     كاردها بر استخوان آمد بيا

بي تو منكر ها همه معروف شد     كينه دوزي با ولي مكشوف شد

در به روي فتنه جويي باز شد     دشمني با نائبت آغاز شد

 

+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و لحظه عشق 1:42 |
در خيال تو فرو رفتن تنها گريز من است
وقتي رگبار خشم و كينه بر سرم فرود مي آيد
وقتي خشمم در گلو خفه مي شود
و بغض ريا كار تر از آن است كه فرو شكند
و اين خيال توست كه به دادم مي رسد .

در خيال تو فرو رفتن تنها گريز من است
وقتي تاريكي دستش را
به صورتم
و تمام تنم مي كشد
وقتي جرات فرياد در من مي ميرد
و تنها نگاهي مي ماند
ساكت و سرگردان
در پي باريكه اي از نور
و باز هم
خيال توست كه تاريكي را پس مي زند .

در خيال تو فرو رفتن تنها گريز من است
وقتي خسته و نا اميد
به راهي كه از آن مي آيي خيره مي شوم
وقتي باد
به صورتم سيلي مي زند و موهايم را مي كشد
و اشك بي ريا تر از آن است كه نبارد
ناگهان
خيال تو از راه مي رسد
و در خود غرقم مي كند .


در خيال تو فرو رفتن تنها گريز من است
تنها گريز من ..
تنها گريز ..
+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و لحظه عشق 1:40 |

 

مي نويسم
در ستايش خون
ماسيده بر ديوار و بر كتاب
و در ستايش فرياد
معلق در هوا
 و سياهي شب


مي نويسم
در ستايش بغض
آن هنگام كه بي تاب
خود را به ديواره ي حنجره مي كوبد
و در ستايش اشك
وقتي در كاسه ي چشم لب پر مي زند


مي نويسم
از تير
ماه سلطنت زنجير و چاقو و گلوله
و دهان هاي كف آورده
و چشماني كه مي سوزد
و خشمي كه از آسمان مي بارد


مي نويسم
 از او
و نازك بدنش
وقتي زير لگد كبود مي شد
و زنانگي اش
كه به تاراج مي رفت
و مخمل صدايش
كه تنها
در پنج دقيقه خاموش شد
خاموش !


مي نويسم
از عزت
از احمد
از زيبا
و همه ي آنها
كه پاهايشان را
 روي آسفالت داغ جاي گذاشتند
و بالهايشان را در آسمان
و ديگر هرگز باز نگشتند
مي نويسم
از تير ماه
وقتي كه از نيمه گذشته بود ...

+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و لحظه عشق 1:39 |

رفتيُ خاطره هاي تو نشسته تو خيالم
بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم
ياد من نبودي اما، من به ياد تو شکستم
غير تو که دوري از من ، دل به هيچ کسي نبستم
ياد من باش تا بتونم، هميشه برات بخونم
بي تو وُ عطر تن تو، يه چراغ نيمه جونم

هم ترانه! ياد من باش
بي بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش

اگه باشي با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد
ميشه از چشم تو پرسيد، راه کهکشون ِ نورُ
ميشه با دشت تو فهميد، معني پل عبورُ
اگه دوري، اگه نيستي، نفس فرياد من باش
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش

هم ترانه! ياد من باش
بي بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش

+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و لحظه عشق 1:37 |
وداع مي روم خسته و افسرده و زار/

                                  سوي منزلگه و ويرانه خويش/

به خدا مي برم از شهر شما/

                                  دل شوريده و ديوانه خويش/

 مي برم تا که در آن نقطه دور/

                             شستشويش دهم از رنگ نگاه/

 شستشويش دهم از لکه عشق/

                               زين همه خواهش بيجا و تباه /

 مي برم تا زتو دورش سازم/

                                    ز تو اي جلوه اميد حال/

 مي برم زنده به گورش سازم/

                                  تا از اين پس نکند باد وصال/

 ناله مي لرزد/

                                       مي رقصد اشک/

 آه بگذر که بگريزم من/

                               از تو اي چشمه جوشان گناه/

 شايد آن به که بپرهيزم من/

                               به خدا غنچه شادي بودم/

 دست عشق امد و از شاخم چيد/

                                            شعله اه
 شعله اه شدم صد افسوس/

                               که لب باز بر ان لب نرسيد/

 عاقبت بند سفر پايم بست/

                           مي روم خنده به لب ،خونين دل/

 مي روم از دل من دست بردار/

                             اي اميد عبث بي حاصل

 

+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و لحظه عشق 1:25 |


irLearn.com

center"> ???

WWW.B4s-Love.BLOGFA.COM-->

*
*
*
*
*
*
*

*
*
*
*
*
*
*