مي توني قيامتي به پا كني
مي توني مشتاي روزگارت رو
پيش چشم كور دنيا واكني
مي توني چلچله باشي تو خزون
مي توني پل بزني به آسمون
مي توني يه سقف رنگي بسازي
واسه تنهايي هر ترانه خون
اما بايد يكي باشه كه بفهمه لحظه هات رو
يه نفر كه تو سياهي ‚ بشناسه صداي پات رو
يه نفر كه وقت گريه ‚ شونه ش رو گرو بذاره
وقت سر رفتن آواز ‚ غزلاي نو بياره
مي توني تو آينه سفر كني
مي توني سايه ت رو در به در كني
مي توني شبهاي بي ستاره رو
با طنين يه ترانه سر كني
مي توني تيله ي ماه رو بشكني
مي توني خورشيد رو آتيش بزن
مي توني واكني اين دريچه رو
با وجود صد تا قفل آهني
اما بايد يكي باشه كه بفهمه لحظه هات رو
يه نفر كه تو سياهي بشناسه صداي پات رو
يه نفر كه وقت گريه ‚ شونه ش رو گرو بذاره
وقت سر رفتن آواز غزلاي نو بياره
مي توني دنيا رو زير و رو كني
مي توني با رويا گفتگو كني
مي توني حنجره هاي خالي رو
با هجوم واژه روبه رو كني
مي توني دل رو به دريا بزني
خودت رو تو سايه ها جا بزني
مي توني لحظه ي دلسپردگي
غروبا رو رنگ فردا بزني
اما بايد يكي باشه كه بفهمه لحظه هات رو
يه نفر كه تو سياهي بشناسه صداي پات رو
يه نفر كه وقت گريه ‚ شونه ش رو گرو بذاره










