تبليغاتX
نمي دانم رفتنت را ، به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟ عشقم ؟ صداقتم ؟ شايد هم صميميتم ؟ بگو تا بدانم !.......

واپسین لحظه های زیبای عشق

توي نيمه راه اين قصه تلخ، دره ي جداييمون و مي ديدم

مي دونستم همه حرفات دروغه ، اما ترسم و ازت مي دزديدم

كوله بار راه من يه بوسه بود، فكر مي كردي ديگه هيچي نمي خوام

اما حيف تو حتي حاضر نشدي، يه قدم از اين راه و بياي باهام

جغد شوم قصه مون كه پيدا شد مُهره ي مار من و گرفت و برد

تو سوار اسب بالدار شدي و غم تو من و به دست خاك سپرد

ديگه چشمه ي زلال قصه مون، آبش از گريه ي من شور شده بود

نه ستاره بود تو آسمون نه ماه ، خورشيدم انگاري كم نور شده بود

تو يه چشم به هم زدن خزون رسيد، همه جا با برگ خشك پوشونده شد

قصه مون كه با يه بوسه جون گرفت، به هزارتا اشك و آه كشونده شد

حالا من زخمي يك بوسه ي تو، ته دره ي جدايي مي شينم

توي آينه ي خيال داشتنت، با تو بودن و با حسرت مي بينم

نه تو رو دارم نه راه پيش و پس، نه يه يادگار از اون روزاي خوب

نه نشوني از يه كلبه ي كوچيك، نه يه آتيش توي سرماي غروب

+ يادگاري از : سکوت در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و لحظه عشق 23:33 |
حالمان بد نيست غم کم می خوريم
کم که نه! هر روز کم کم می خوريم
آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آدم داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد می شوم
خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمی گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياری نبود
قصه هايم را خريداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياری داشتيم
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم
+ يادگاري از : سکوت در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و لحظه عشق 23:30 |


irLearn.com

center"> ???

WWW.B4s-Love.BLOGFA.COM-->

*
*
*
*
*
*
*

*
*
*
*
*
*
*