تبليغاتX
نمي دانم رفتنت را ، به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟ عشقم ؟ صداقتم ؟ شايد هم صميميتم ؟ بگو تا بدانم !.......

واپسین لحظه های زیبای عشق
خسته‌تر از پروانه

سالهاست

گٍردِ رؤياهاي سرخ باغچه‌ي خويش پر مي زنم وُ

هنوز غربت تلخ هميشه را،

مزه مي كنم

من خسته ام

و هيچ حاجتي به تأييد هيچ پروانه اي نيست

كافي ست دگمه‌ي پيراهنِ پريروزم را باز كني

تا پاره پاره هايِ عريانِ عمرِ هزار پروانه را،

به سوگ بنشيني.

من خيسِ خستگي ام

بيا شانه هايت را

بالش خيلِ خستگي هايم كن

شايد شبي

زخمهايم را زمين بگذارم .

+ يادگاري از : سکوت در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 و لحظه عشق 14:48 |

گفتم: «بمان!» و نماندي!

رفتي،

بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!

گفتم:

نردبان ترانه تنها سه پله دارد:

سكوت و

صعودُ

سقوط!

تو صداي مرا نشنيدي

و من

هي بالا رفتم، هي افتادم!

هي بالا رفتم، هي افتادم...

تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،

ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي!

من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،

بي چراغ قلمي پيدا كردم

و بي چراغ از تو نوشتم!

نوشتم، نوشتم...

حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!

دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند

و مي خندند!

عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!

اما چه فايده؟

هيچكس از من نمي پرسد،

بعد از اين همه ترانه بي چراغ

چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟

همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!

حالا،

دوباره اين من و ُ

اين تاريكي و ُ

اين از پي كاغذ و قلم گشتن1

گفتم : « - بمان!» و نماندي!

اما به راستي،

ستاره نياز و نوازش!

اگر خورشيد خيال تو

اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،

اين ترانه ها

در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟

+ يادگاري از : سکوت در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 و لحظه عشق 14:45 |


irLearn.com

center"> ???

WWW.B4s-Love.BLOGFA.COM-->

*
*
*
*
*
*
*

*
*
*
*
*
*
*