سكوتم را به باران هديه كردم
تمام زندگي را گريه كردم
نبودي در فراق شانه هايت
به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
|
سكوتم را به باران هديه كردم تمام زندگي را گريه كردم نبودي در فراق شانه هايت به هر خاكي رسيدم تكيه كردم + يادگاري از : سکوت در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و لحظه عشق
22:29 |
مانده ام در کوچه هاي بي کسي
بـــهتـرين يــــــــــارم مـــــــــرا از يـــــــــاد + يادگاري از : سکوت در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و لحظه عشق
22:25 |
وقتی از مادر متولد شدم ، صدایی در گوشم طنین انداخت .
که بعد از این با تو خواهم بود به اوگفتم که کیستی ؟ گفت : غم فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعدها با او بازی خواهم کرد ولی بعدها فهمیدم ! که من عروسکی هستم در دستان غم .
+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و لحظه عشق
21:49 |
+ يادگاري از : سکوت در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و لحظه عشق
21:37 |
+ يادگاري از : سکوت در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و لحظه عشق
21:37 |
میگی عاشق بارونی ولی وقتی بارون میاد چتر رو سرت باز می کنی میگی عاشق برفی ولی تحمل یه گلوله برف رو نداری میگی عاشق پرنده ای ولی میندازیش توقفس میگی عاشق گلی ولی از شاخه جداش می کنی انتظار داری نترسم وقتی میگی عاشق من هستی؟! + يادگاري از : سکوت در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و لحظه عشق
21:36 |
تو مث اونا نباش اونا وفادار نبودن محض خاطر کسی هیچ شبی بیدار نبودن تو مث اونا نباش اونا به هم راس نمی گن به دل دیوونه هر چی که دلش خواس نمی گن
+ يادگاري از : سکوت در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و لحظه عشق
21:28 |
دلا شبها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری تو صاحب درد بودی ناله سر کن خبر از درد بی درمان نداری؟ بنال ای دل که مرگت زندگانی است مباد آندم که چنگ نغمه سازت زدردی بر نیانگیزد نوایی مباد آندم که عود تار و پودت نسوزد در هوای آشنایی + يادگاري از : سکوت در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و لحظه عشق
21:23 |
+ يادگاري از : سکوت در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و لحظه عشق
20:59 |
+ يادگاري از : سکوت در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و لحظه عشق
20:49 |
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله
لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت .
مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد .ا
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.ا
مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد
پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند
ولی دیگر دیر شده بود ....ا
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد .
مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .ا
تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر
زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال
عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر را شنید , به طرف آنها
دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .ا
پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت
تا پسر بهبودی مناسب بیابد . پاهایش با آرواره های
تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش
جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .ا
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای
زخمهایش را به او نشان دهد .ا
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد ,
سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت :
این زخم ها را دوست دارم , اینها خراش های
عشق مادرم هستند ....
+ يادگاري از : سکوت در شنبه یازدهم آذر 1385 و لحظه عشق
20:20 |
مهتاب چه آرا م نگاهش را بر ساحل دریا دوخته ساحلی که
امواج اقیانوس حتی یک لحظه تنهایش نگذاشتند و همیشه غمهایش
را در دل اقیانوس مدفون ساختند مهتاب از این صحنه بر خود
می بالد و نورش را چه سخاوتمندانه بر پیکره ساحل و دریا
می پاشد .
+ يادگاري از : سکوت در شنبه یازدهم آذر 1385 و لحظه عشق
20:16 |
فراموشـــی به این آسونیا نیست
امید من دلم از تو جـــــدا نیســت می خوام تو یاد من عشقت بمیره ولی ازقـلب من مهرت رها نیست دارم آتـیش می گـیرم از جــدایی ولی هیشکی به فکر قلب ما نیست خــــدایا پس مــیون ایـن همه دل چـرا حتی یکی شون با وفا نیست همه دنــیا می دونن ایـن حــدیثو کـه آرامــش برای عاشــقا نیست + يادگاري از : سکوت در جمعه دهم آذر 1385 و لحظه عشق
21:56 |
دلخوش عشق شما نيستم ای اهل زمين...
+ يادگاري از : سکوت در جمعه دهم آذر 1385 و لحظه عشق
21:31 |
|
|