خسته شدم
دیگه از خستگیام خسته شدم
دیگه ار بستگیام بسته شدم
میزنم تیغ به بند بستگی
مگه آزاد بشم ز خستگی
بسه تنهایی دیگه توی قفس
بسه این قفس بدون همنفس
دیگه بسه تشنگی بدون آب
خوردن فریب و نیرنگ سراب
واسه هرکی دل من تنگ میشه
تا میفهمه دلش از سنگ میشه
دوستی از روی زمین پاک شده
مردی و مردانگی خاک شده
هر کی فکر خودشه تو این زمون
تو نخ آب یخ و گرمی نون
باید حرف دلمو گوش کنم
همه دنیا رو فراموش کنم
دستمو بلند کنم به آسمون
خودمو رها کنم ار این و اون
دلمو جدا کنم از آدما
سینمو پر کنم از یاد خدا
دیگه بسه دیگه بسه انتظار
ابر رحمت به سر دنیا ببار
شب تاره شب تاره شب تار...
آسمون ، خورشید و بردار و بیار![]()

+ يادگاري از : سکوت در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و لحظه عشق
14:22 |

