شبي غمگين
شبي باراني و سرد
مرا در غربت فردا رها كرد
دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار كوچه ها كرد
به من ميگفت : تنهايي غريب است !!!
ببين با غربتش با من چه ها كرد
تمام هستي ام بود و ندانست كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد
و او هرگز شكستم را نفهميد اگرچه تا ته دنيا صدا كرد....

+ يادگاري از : سکوت در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و لحظه عشق
16:45 |

